
ملا حسين موسي ، بد اخلاق بود ، چشمان خونين و پيشاني بر چينش بر غضب او مي افزود ، و گوش هاي پهن و نوك تيزش كه از زير عمامه بيرون زده بود ، آدمي را نا خود آگاه به ياد قاضي باشتين مي انداخت .
ملا حسن خضر ، خوش خلق و مهربان بود ، چشمان روشن و پيشاني بلندش او را افلاكي مي نمود ، چيزي شبيه قلندران پرده هاي نقاشي كه پاي پرده تصوير شده اند و بر حال اوليا زار مي گريند يا با تبر زين و كشكول ميان گل و ريحان به چشم مي آيند . عمامه سبز و عباي بلندي داشت و عصايي كه از انارستان خويش بر دست مي گرفت . هميشه فرقي بود ميان اين دو ، يكي مكتب خانه اي بالاي محل ، كنار چشمه داشت و ديگري پايين گذر ، جايي كه باغ هاي انار آغاز مي شد .

ملا حسين موسي براي فهم علوم مقدس ، به ضرب مشت و لگد و فلك به تو مي فهماند كه آداب غسل و استغفار چگونه است و ملاحسن خضر به تو مي آموخت ، چگونه مي توان خدا را در كوچه باغ ها ملاقات كرد ، مي فهماند كه خدا جايي با چوب و فلك در كمينت ننشسته است . او مرگ را تولدي دوباره مي پنداشت ، مي گفت : باز مي گرديم ، يا بلبل يا پرستو ، جاي دوري نمي رويم ، همين انار سر درخت مي شويم ...
وقتي ملا حسين موسي از شب اول قبر مي گفت تن به لرزه در مي آمد . به خصوص از هيبت نكير و منكر كسي آرزوي ديدار حق تعالي در سر نداشت ، چه جهان نگري تلخي داشت اين ملا حسين ...
بعيد بود پاي منبرش دو سه نفر بيهوش از مسجد دست به دست بيرون برده نشود ، فكر مي كردي فرشتگان غضب همين كوچه كناري در كمينت نشسته اند تا اگر مردي ، به مثابه لاشخوران پيكرت را پاره پاره كنند ، در سنگ لحد و آداب تدفين استادي تمام عيار بود اين ملا حسين ...
اما پاي منبر ملا حسن هميشه آرامشي وجودت را لبريز مي كرد ، مدهوش مي شدي ، چه زيبا سرايي است اين عالم پس از مرگ ، مثل آن است كه قطره به دريا باز آيد . حق را دريايي مي پنداشت كه رودها و جوي هاي حقير در او گم مي شوند ، شاهد از فيه مافيه مي آود : مگر مي شود كوزه اي آب برداشت و گفت دريا در كوزه است ؟؟؟ مي گفت : هيچ عقل بيداري خدا را وجب نمي كند ...
مي گفت مرگ را تلخ تصور نكنيد كه تلخ و دل آزار مي شود ، نترسيد از خدايي كه سيب و انگور و انار را چنين زيبا آفريد ، نيستي از اين خداي به دور است ، هرگز مباد ...
آغاز خطبه ملا حسين موسي اين بيت حافظ بود كه مي فرمايد :
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
و پايان خطبه ملا حسن اين شعر حكيمانه بود كه مي گفت :
در ميخانه كه باز است چرا حافظ گفت دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند ؟؟؟
او بر فراز منبر هوار مي كشيد : بم عرفت الله ؟ ( خدا را به چه شناختي ؟) و خود پاسخ مي داد : به قدرت و قهرش . اما ملا حسن خضر بر منبر مي گفت : لا يعرف الله غير الله ( خدا را ، جز خدا نمي شناسد ) ...
ملا حسين موسي ، آفتابه اي داشت برنجي و ساده ، به وقت موال به شاگرد مي سپرد تا از آب چشمه پر كند ، اما ملا حسن خضر ، آفتابه اي داشت زرين و پر نقش و نگار كه به وقت وضو خود به چشمه مي برد و آب مي كرد تا پاي محراب وضو سازد ...
روزي از سر اتفاق آن دو در كوچه اي به هم رسيدند ، اين ديدار همچو ملاقات خضر و موسي در رسائل عرفاني ما بود ، ميداني براي كارزار عقل و دل ، نبرد خونين شرع و عرف ، يكي بايد در اين ميدان عقب مي نشست ... هيهات ... گويا رساله دو مكتوب شهرستاني ورق مي خورد و تو شرح مناظره خضر و موسي مي خواندي :
موسي گفت : جمله كارهاي تو همه تصرف است و بيهوده ...
خضر گفت : بيهوده و بيهودگي تو راست كه موسيي ، كه در عالم بيهودگي مي باشي ، و در عالم شك و شبهت مي زي ، و من در عالم يقينم كه : هر چه تو را شك است ، مرا يقين است ؛ هر چه تو را ممكن است ، مرا واجب است . حكم من بنا بر يقين است و حكم تو بنا بر شك . تو را توقف بايد كرد تا شك به يقين بدل شود ، و مرا توقف نبايد كرد .
موسي گفت : من حكم حال مي كنم و حادثه امروزين را حكم امروزين بايد كرد ، و فردا را حكم فردا .
خضر گفت : دي و امروز و فردا زمان است و تو مرد زماني ، تو را حكم زماني بايد كردن . من مرد زمان نيستم ، مرا ، دي و امروز و فردا همه يكي است ...
خضر و موسي در مناظره بودند كه آهويي از بيابان بيامد و ميان آن دو بايستاد ، يك نيم او پخته و يك نيم او خام ، پخته رو سوي خضر داشته و خام روي سوي موسي . خضر گفت : اي موسي اگر مي خواهي از گوشت او بخوري بر خيز و آتش بيار و گوشت خام پخته كن تا بخوري ، كه تو را پخته نشايد و تو در عالم اسبابي ، پخته مراست كه در عالم بي سببي ام ...
بي شك آن دو ( ملا حسن خضر و ملا حسين موسي ) اين ماجرا خوانده بودند كه ملا حسن رو به ملا حسين گفت : اي موسي در عالم همه كارها پخته است ، همه درختها ببار آمده ، همه ميوه ها برسيده ، همه بودني ها ببوده ، همه عقل ها كامل ، همه نفس ها تمام ... اي موسي دل مومن شكسته به " انا عند المنكسره قلوبهم ، من اجلي " است . بيدار شو ، كه در بد خوابي ...
ملا حسين بر آشفت ، لرزه اي وجودش را گرفت ، در خود پيچيد ، و رساله اش از دست بر خاك افتاد ، گويي چيزي در او بيدار گشته بود ، پس سر پايين انداخت و به راه خود شد ...
او در خانه نشست ، شاگردان را راند و مكتب خانه را ببست ، بر منبري نرفت و گوشه خلوت اختيار كرد ... ببين كلامي از سر حق چه مي كند با روح آدمي ، خودماني بگويم ، ملا حسين موسي ، خضر ديده بود ... بسم الله ...

سالها گذشت ، شيخ حسن خضر ، به صد سالگي رخت از جهان فرو بست ، مردم سوگوار او بودند ، و در پی عالمي تا بر پيكر ملا حسن نماز خواند ، دردا كه عالمي نبود تا خطبه برآن علامه بخواند ، شان و منزلت او بيش از اين ميطلبيد ...
پس در حيرت مردمان ، ملا حسين موسي در خانه را گشود ، سي سال پس از آن گوشه گيري و خلوت گزيني ، در ميان مردم ظاهر شد ، عجبا ... حيرتا ... شگفتا ...
پيري را ديدند با محاسني بلند و سفيد ، عمامه اي سبز و عبايي بلند و عصايي از انار ، آرام مي نمود ، و همه نور بود و روشنايي ... بر بالاي پيكر ملا حسن حاضر شد ، نماز خواند و خطبه اي گفت : اي مردم ، همه به سوي او مي رويم ، اما باز مي گرديم ، يا بلبل يا پرستو ، جاي دوري نمي رويم ، همين انار سر درخت مي شويم ...
حالا ديگر او ملا حسين موسي نبود ، او خضر شده بود ، ملا حسين خضر ...

Salar Aghili - Poem of the Atoms