
در بازار تركمن ( آق قلا ) گشت مي زدم .بچه ها حجره اي را براي ضبط آماده مي كردند و اين فرصتي اندك بود تا به دست بافته هاي تركمن ، بي واسطه دوربين و عدسي بنگرم ، در انبوه رنگها چرخ مي خوردم ، نقشهاي متنوع كه هر كدام در فرهنگ و باور تركمن داراي ارزش و سمبلي ويژه بود ...
در كنار حجره كوچكي به تماشاي نمد هاي خوش رنگ نشستم ، بر نمد هاي قديم تركمن طرح موجي خروشان چون موج دريا به چشم مي آيد با اين تفاوت كه قرمزي گيراي موج تو را از تلاطم دريا دور مي كند و به درونيت آدمي سوق مي دهد گويا نوسان وجود است كه بر نمد جان گرفته ، مي دانستم كه بيشتر از نمد براي جا نماز استفاده مي شود ، اما آيا اين مي توانست نشانه غوغاي عبادت آدمي باشد ؟ هيجاني كه در عابد به هنگام نيايش از بزرگي و شكوه معبود به وجود مي آيد ؟ اين نقوش نيز با آن همه پيچش و گردش و التهاب گويا نمودي از فوران دروني عابد است ؟ در همين انديشه ها سير مي كردم كه صدايي نحيف و آرام مرا به خود آورد : نمد نمي خواهي ؟؟
به پشت سر نگريستم ، طلبه اي پير را ديدم ، مويي كم پشت و محاسني بلند و سپيد داشت ، نمدي در دست و توبره اي مندرس اما هزار رنگ به پشت انداخته بود ...
در نقش توبره حيران بودم كه گفت : گمانم نمد مي خواهي ؟ گفتم اگر براي نماز و عبادت قصد خريد داري اين را بستاني ، اين نمد از دوران طلبگي ام با من بوده ، ميل فروش ندارم اما ، بازي روزگار است ، بايد فروخت ...
توبره اش را نشان داد و گفت : اين توبره قرآنم است ، قرآن را پدرم از تركمنستان آورده بود ، قرآن به خط تركمن است ، آن را از سر ناچاري هم نخواهم فروخت ، كه همه ايمان از آن است ، اما توبره اش به اندازه اي ارزان هست كه بخري ، خواستي در آن قرآن بگذار نخواستي به ديوار خانه ات بياويز ، شما غريبه ها جز اين هم كه نمي كنيد ؟ مي كنيد ؟
خواستم تا زبان بگشايم كه نمد را گشود ، تاي آن كه باز شد ، از نقش سرخ فام آن در شگفتي ماندم ، درست همان بود كه مي انديشيدم ، جا نماز با نقشي از تلاطم وجود ، گويي اين شرح حال آدمي است ، و اين مرد ، مرد پير و جهانديده باز آمده تا مرا هوايي كند ، در اين هنگام است كه خيال آدمي مي شكفد و چه خوش گفت مولانا كه : آدمي را خيال هر چيز بدان چيز مي برد ...

سجاده مادرم ، دو مناره بلند داشت و يك گنبد فيروزه ، جوي روان و آب سبز كه در تمام سجاده مي پيچيد باغ هاي جابلقا را در خيالم مصور مي كرد ، اما اين نمد با سرخي خونينش ، مرا به قربانگاهي مي خواند كه بي شك بايد بين عابد و معبود يكي فناي ديگري مي شد ، مولانا مي گويد : چون دويي ممكن نيست و مرگ او نشايد ، پس تو بمير تا همه او شود ... اين نمد مرا بدان خيال سير داد ...
طالب پير گفت : از كهنگي نمد و توبره دلگير نشو كه با من جواني كرده اند ، حالا هم اگر حكايتي نبود نمي فروختم ، كه من بر اين دو اشك ها ريخته ام ، اما به همان خداي تبارك و تعالي كه اگر در اين توبره كتاب كني و روي اين نمد بخواني واو از واو فراموشت نشود ، كه من 30 سال در همين نمد نماز خواندم و كتاب خواندم و شعر سرودم ، اما نه براي دل هر جايي ، براي او كه نمي دانم كيست ، همچو ابن عربي كه گفته است : شعرم قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها او ، يعني معشوق من است ... ، اگر با چشم عاشق ، معشوق را بنگري ، خودت سرا پا معنا مي شوي ...
چنان ذوب در پير شيرين گفتار شدم كه نفهميدم او كي نمد و توبره را در آغوشم نهاد ؟ پولي گرفت ؟ و رفت ......
به رفتن او مي نگريستم كه سعيد از راه رسيد و خلوتم را بر هم زد ، او در من نگريست و با كنايه گفت : باز هم آشغال خريدي ؟ خرابه هاي شام كه نيامدي ؟ ميان اينهمه جاجيم و گليم و توبره تر و تازه ، بايد اين كهنه ها را مي خريدي ؟
به او نگريستم و آرام گفتم : شعرم قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها او ، يعني معشوق من است ...