تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - نان و گل سرخ

 

                           عكس از : حسن نقاشي

هر بار كه از قيل و قال تهران به زادگاهم يزد پناه مي برم ، تجربه اي شگفت آموخته و سرشار از شور و شيدايي مي شوم ، اينبار هم سفري ديگر گونه بود ، در عجبم از داستان و حكايتي كه ديدم و شنيدم . اسرار كوير و رازهاي پنهان آن هميشه براي انديشمندان داراي ابهام بوده است.

در بازديد از گوشه و كنار شهر مكاني را يافتم كه اهالي به آن ارادت بسيار داشتند ، مزار عارفي نانوا كه شرح ماجرايش بيشتر به داستان هاي رئاليسم جادويي مي ماند ، اهالي داستان را با آب و تاب بسيار برايم بازگو كردند و من سعي دارم حكايت اين حكيم را خيلي مختصر و مفيد بازگو كنم :

در يزد كهن عارفي مي زيست كه جوياي اسم و رسم بود ، روزي با يارانش از مقابل دكان نانوايي مي گذرد ، بوي نان از تنور در آمده ، بوي نان پخته ، او را وسوسه مي كند تا ناني خريده بخورد ، عادتي كه امروزه نيز در مردم كوير مشاهده مي شود و به بوي نان سحر مي شوند ، پس به دكان نانوا مي رود  نانوا كه پيري دانا و جهان ديده بود در حين پخت نان با عارف به بحث و جدل مي پردازد ، سخن از خامي و ختگي انسان مي راند ، اين كه پختگي مراحلي دارد ، همچو نان كه در ابتدا خوشه گندمي است ، درو مي شود ، در زير سنگ سخت آسياب آرد مي گردد ، آنگاه خمير شده و با آتش تنور پخته مي گردد ،آدمي نيز آتشي مي خواهد تا پختگي حاصل كند ، هر كس كه عبا و قباي عارف را بر تن كرد نمي تواند در زمره عرفا قرار گيرد ، چرا كه عرفان و تصوف به خرقه و لباس و دستار نيست ، بلكه در انديشه و مهار نفس است ، عارف صبحي است كه به چراغش نياز نيست و شبي كه به ماه و ستاره اش حاجت نيست ، نانوا عارف را پندي مي دهد كه اگر پخته بودي گوشه عزلت اختيار مي كردي و اين قافله مريدان را رها و نفست را خلاص مي نمودي .

عارف از سخنان نانوا دگرگون مي شود اما آتش آنگاه به جانش افتاد كه نانوا دست در تنور داغ و آتشين كرده ، شاخه گلي سرخ بيرون آورد و به عارف داد و گفت: به جاي نان گلي ببر تا بداني عمر كوتاه تو همچو اين گل تمام مي شود ، باشد كه از خواب غفلت بر خيزي ...

عارف جوياي نام سر افكنده راهي شد و ديگر كسي او را نديد ، نانوا كه همچو خضر روشني به او بيداري بخشيد بعد از وفات در نانوايي به خاك سپرده شد و اينك اين مكان به زيارتگاه مردم كوچه و بازار تبديل شده است .

با شنيدن اين حكايت دگرگون شدم ، اي كاش اين نانوا ( خضر ) روزي هم بر سر راه چون مني قرار مي گرفت و به آموزه اش راه بيراه رفته را پيدا مي كردم ، اي كاش ... شايد روزي فرصتي يابم و از اين داستان عارفانه اثري تهيه كنم .

 

 

+   حسن نقاشي   |