تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - عقيق رومي

 

                                عقيق رومي

 

نمي دانم چطور و چگونه ؟ اما در تالار اصلي تاتر شهر ، به ياد آوردم كه تسبيح چوبي با سنگ عقيق رومي را درون شمعدان بالاي چشمه جا گذاشته ام . خاطرم آمد كه وقتي مي خواستم در چشمه سر و روي بشويم آن را درون شمعدان نهادم ، بعد هم كه بازي خرچنگ ها در آب مرا به خود مشغول كرد . بارها و بارها اتاق را زير و رو كردم و آن را نيافتم ، چنان كه دوستان نزديك هم دلواپس و نگران هر روز سراغش را مي گرفتند ،  يك سال تمام افسوس از دست دادن آن را داشتم .

 

وقتي به يزد رسيدم ، پيش از هر چيز به شمعدان چشمه سر زدم و در كمال ناباوري تسبيح را يافتم ، شادي يافتن گم كرده را تا به حال تجربه نكرده بودم ، احساس لذت بخشي كه وصف ناشدني است  ، گاهي آدمي به چيزي دلبسته مي شود و آن را تا پاي جان دوست مي دارد . تسبيح چوبي با عقيق رومي پاره اي گم شده از وجودم بود . تنها يادگار ارزنده غريبي نا آشنا كه به طور اتفاقي از زندگي من گذشت و روح و روان مرا با خود برد ، اينك با يافتن تسبيح ، گويي او را يافته ام . تسبيح را هميشه بر گردن مي آويختم و سردي عقيق را احساس مي كردم ، مونيك دوبوكور درباره عقيق رومي مي گويد:

" عقيق رومي ، داراي نقوشي به شكل رشته هاي پيچاپيچي است كه تصاوير گنگ و معما آميزي پديد مي آورد و گويي درهاي اسرار آميزي را در درون ما مي گشايد ."

 

روژه كايوا مي گويد : در برش هاي عقيق اسناد و مدارك آفرينش را مي بينيد . و پل الوار معتقد است روحي پالوده و ناب زير پوسته سنگ عقيق مي بالد . از سخنان ميرچا الياده پيرامون سنگهاي مقدس نيز مي توان دريافت كه عقيق سنگ بركت و باروري و نوزايي محسوب مي شود . جاي بسي خوشحالي است كه در اين يك سال نگاه رهگذري به آن جلب نشده ، و سرخي عقيق ، چشمي را نيالوده .

 

 دو سال پيش در كوچه اي قديمي و خلوت مشغول ضبط نقوش به جا مانده بر در خانه اي بودم ، نقش مذكور بي شباهت به تنديسك هاي ايشتار و ناهيد نبود ، در موزه ايران باستان و باغ فين كاشان اين شمايل بي نظير را ديده بودم ، هر چند دليل قانع كننده اي براي اثبات اين مدعا نداشتم كه نقش تصوير شده بر در خانه همان تنديس است اما نشانه هاي مشترك بسيار بود ...

 

در اين حال و هوا بودم كه ناگاه صداي خش خش گام ها و تق تق عصايي مرا به خود آورد ، به پشت سر نظر انداختم ، پيري كهنسال را ديدم كه عصايي به دست و عمامه اي سفيد به رسم مردان كوير بر سر داشت ، مرد كوير ردايي بلند بر قامت اندام مي اندازد و گيوه اي نمدي به پا مي كند و دستار پهني بر كمر مي بندد.

 

محاسن سفيد و لبي پر خنده با چشمان نافذ و عميق داشت و دست پر چين و چروكش تسبيح چوبي با عقيق رومي را همراه با ذكر و زمزمه بازي مي داد ، آرام بر سكوي سنگي كنار در نشست و همانطور كه ذكر مي گفت و لب مي جنباند مرا مي نگريست ، احساس كردم درگيري بيش از حد من با نقش و دقت در فيلم برداري براي او جالب به نظر آماده است ...

 

سكوت ميان ما با صداي خش دار و لرزان اما عميق و دل نشين او شكست :

 

-         به چه كاري ؟

ندانستم چگونه بايد با او سخن بگويم ، اصلا آيا اين پير ناهيد و ايشتار را مي شناسد كه من براي او سخنراني كنم؟ از نشانه ها پيدا بود كه مردي متدين و ديندار است و تجربه به من ثابت كرده است كه با اهل دين و ديانت نمي توان از مسلكي جدا از آنچه بدان معتقدند سخن راند ، خاصه اگر اهل كوير باشند كه از قديم كوير را دارالعباده ناميده اند . چگونه به او بگويم كه اين نقش بي شباهت به تنديسك هاي ناهيد و ايشتار نيست و در اعصار كهن مردم همين سرزمين پهناور از او نيرو و بركت مي جستند ، پس بهترين كار جوابي ساده و دور از دردسر بود، گفتم :

 

-         فيلم مي سازم  ...

 

لبخند مليحي بر لبانش نشست ، شايد متوجه طفره رفتنم شده بود، از سكوي سنگي بر خاست و از كنارم گذشت ، با رفتن او به كار خود مشغول شدم ، اما دوباره آن صداي سالخورده مرا خطاب قرار داد :

 

-         اين نقشي كه از آن تصوير تهيه مي كني ، قدمتي به ديرينگي تاريخ دارد ، نشان ايشتار يا ناهيد است ، در ذات اين نقش دنبال رمزي كهن بگرد ، پي تطبيق اين دو باش ، اما بدان رمز سومي هم در كار است ...

 

از شگفتي در خود ماندم ، پير سالخورده به راه افتاد ، در حاليكه من همچنان به سخن او مي انديشيدم ، سفارش او در واقع همان مهمي بود كه من قصد داشتم تا در اين فيلم بيان نمايم ، اما رمز سوم ؟ آن ديگر چيست ؟

 

پيش از آنكه حرفي بزنم، خود از رفتن باز ماند و به من نگريست ، گويا شگفتي را در من ديده بود پس از همان فاصله باز با من سخن گفت :

 

عده اي مي گويند ايشتار سومري ، كهن الگوي ناهيد ايراني است ، و براي گفته خود دليل و مدعا بسيار دارند اما ، اگر مرجع تو اوستا باشد و آبزور (نيايش آب) را به خوبي خوانده باشي ، در مي يابي ما بين ايشتار و ناهيد تفاوت فاحش بسيار است ولي تشابه در يكي مورد بيش نيست ، تشابه آن دو در باروري (يا بركت و عشق است) ، اما ، تفاوت آنها در باور و رفتار و عقيده است .

 

ايشتار با سر منشاء هستي يعني آب ارتباط چنداني ندارد ، ناهيد اما جلوه زيباي آب است ، تلالو خورشيد در آب كه مستانه به رقص است مي تواند جلوه اي از آناهيد باشد،  او زهدان زن و نطفه مرد را پاك مي كند اما در مقابل، ايشتار نطفه مردان را براي خود مي خواهد ، يعني لذت خود را برتر از هر چيز مي پندارد ، لابد حماسه گيل گمش را خوانده اي ؟

 

ايشتار به او (گيل گمش) مي گويد: اي گيل گمش بيا محبوب من باش ، نطفه خود را به من ببخش ، تو مرد من باش ، من جفت تو باشم ... تو را ارابه اي از زر و لاجورد آماده مي كنم ...

 

و گيل گمش به او (ايشتار) چنين پاسخ مي دهد : خواستاري تو سوزاننده است اما در قلب تو سردي است ... چون يكي دريچه ، كه از آن بادي سرد به درون مي آيد ؛ و سنگ بنايي است كه حصار شهر را مي پوساند ، هرگز كسي را دوست نخواهي داشت ، كسي نيست كه تو در عشق به او ثابت باشي ، و اكنون عشق مرا مي جويي و بر آني كه با من نيز همان كني كه با ديگران كرده اي ...

 

با رد كردن عشق ايشتار توسط گيل گمش تفاوتي ديگر ميان او و ناهيد آشكارمي شود ، اين بانوي آسمان به انسان خشم مي گيرد و از خدايان مي خواهد حال كه تحقير گشته گاو آسمان را به جنگ با گيلگمش گزين كنند و جنگي عظيم ميان اهل آسمان و زمين در مي گيرد ، اما ناهيد هرگز به انسان رشك نبرد و بر او حمله نكرد، ناهيد چنان در عشق فرو رفته كه خود همه عشق است و عشق كه عاشق نمي شود ، عشق همان عاشق است ، او همواره حامي و دستگير مردمان پاك بوده و هست ، در اوستا مي خوانيم :

 

" مي ستاييم آناهيد را كه دشمن ديوان و افزاينده جان است (برخلاف ايشتار كه بلا نازل مي كند) آناهيد گويد : اين آب به بد انديش نرسد ، به بد كيش نرسد ، به دزد ، به راهزن ، جادوگر و مرد ستمكار نرسد .

 

زرتشت چنين گويد : اي آناهيد به من نعمت و روزي ، تندرستي و آرامش و فرزندان با همت ببخشاي ، همانگونه كه بخشيدي ديگران را ، كه قبل از من از تو خواسته بودند ."

 

منوچهر پيشدادي ، جمشيد شاه ، فريدون ، گرشاسب ، كيكاووس ، كيخسرو و توس همه از آناهيتا ياري خواسته اند و شامل بركت او گشتند اما ايشتار خواهش نفس خويش را به نزد تموز (خداي بهاران) مي برد ، و وقتي تموز عشق او را مي پذيرد ، ايشتار با مكر بسيار او را از بين مي برد ، اينگونه است كه ناهيد و ايشتار نمي توانند از يك ريشه باشند ، شايد مي بايستي در گذشته بازنگري كرد ، تو با نظر من موافقي ؟؟؟

 

من به خود آمدم ، پير سالخورده سخنان عميقش را به پايان برد ، گويا منتظر پاسخي از جانب من بود اما همچنان سكوت اختيار كرده بودم، در واقع جرات سخن گفتن را از دست داده بودم . از رفتار خود شرمگين شدم ، اين پير جهان ديده بي شك 100 سال داشت و من باز بنا بر ظاهر آدمي قضاوت كردم ، او لبخندي زد و اين ديدار اتفاقي را با سخني به آخر برد :

 

-         مي ماند رمز سوم ، روزي اگر باز يكديگر را ديديم ، رمز سوم را به تو مي گويم ...

 

او رفت و كمي بالاتر در خم كوچه گم شد ، دست از كار كشيدم و بر سكوي سنگي نشستم ، در اين هنگام تسبيح چوبي او را ديدم كه به جا مانده بود ، تسبيح متفاوتي بود ، سنگ عقيقي بر آن گره خورده بود كه به چشم مي آمد و دو شاخك چوبي كوچك در دو سوي عقيق قرار داشت ، دانه ها يش يك در ميان گرد و استوانه اي بود كه جلوه اي متفاوت به آن بمي بخشيد، در كوچه دويدم تا او را بيابم ، در خم كوچه به هر سو نگريستم اما از پير خبري نبود.

 

هنوز هم گاهي كه به يزد مي روم در پس كوچه ها پي او مي گردم ، تا تسبيح را به پير بازگردانم و راز سوم را دريابم .

 

+   حسن نقاشي   |