تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

عالي قاپو / عكس از : حسن نقاشي

نقاشی کاخ عالی قاپو / عکس از : حسن نقاشی

 You Created the Night I Ma

Salar Aghili

Armand Amar - Bab Aziz - Le Prince Qui Contemplait Son Ame

  2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

بهار بهار

با صدای : ناصر عبدالهی

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

+   حسن نقاشي  

 

آتشكده فيروز آباد / عكس از حسن نقاشي

آتشكده فيروز آباد

آغاز سال ۱۳۸۹ شمسی و ۳۷۴۸ زرتشتی

خجسته باد

 

+   حسن نقاشي  

 

 

پخش مجدد مستند باژ و برسم از مجموعه غذاهای آیینی 

۳ شنبه - ۲۵ / اسفند / ۱۳۸۸ - ساعت ۱۴.۱۵

از شبکه چهارم سیما

+   حسن نقاشي  

 

ويدا افسري راد

فریاد

با صدای: ویدا افسری راد

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

چم

كمي دور از چم ، صحراست ، صحرا مي رود تا پاي كوه هاي دور ، آنجا كه پر از خار مغيلان ، بابونه ، يونجه و اسپند هاي وحشي ست . نرسيده به كوه ، يك اتاق گلي ، برابرش يك درخت خشكيده ، حوضي كوچك و آتشداني سرد كه به پير صحرا معروف است  . هر از گاهي دلم هوس آنجا مي كند ، پس به هواي آنجا ، راهي مي شوم ، زمان از گردش جبري به لحظه ناب اساطيري اش مي پيوندد و من در جهان تخيل سير مي كنم . ساده بگويم ، هستي از قيل و قال مي ايستد ، همان حالتي كه مولانا آنرا  لامكاني مي نامد :

لا مكاني كه در او نور خداست    ماضي و مستقبلش آخر كجاست

در اين پاره گل نمي دانم كه هستم و از كجايم ؟ فقط مي دانم جهان در كف من است ، كافي است اراده كنم كوه جا به جا مي شود ، دائو اين لحظه را چنين معني مي كند : چنان شوي كه جهان همصداي توست ...

چم

از صحرا مي گفتم ، هر چهل گام يك چاه ، چهل گز ، درونم همچو اين چاه تهي است ، تكه سنگي در آن مي اندازم ، فوجي كبوتر به آسمان پر مي كشد ، بي اختيار سكوت ديرين بيابان را بر هم زدم و نظم حاكم بر اين پهنه قداستش توسط نفس كنجكاوم آلوده شد ، عرفا اين را آشفتگي مي نامند ،و درست در اين لحظه ناگاه شيهه اسبي خيال مرا آشفته كرد ، اما اسبي نمي بينم ، از سمتي ديگر صدا به گوش مي رسد ، در اين سو هم اسبي نيست ، اسب از هر سو شيهه مي كشد و من گرد خويش چرخ مي زنم ، انگار خيالات مرا بازي مي دهد ...

برايتان گفته ام ؟ بيابان گاهي چموشي مي كند ، گاهي فريبت مي دهد ، نبايد به اصوات صحرا گوش سپرد ، مجنون مي كند ... بايد همچو اوديس دست برگوش نهاد و اصوات را نشنيده گرفت و گرنه هوش از سرت مي ربايد ...

غروب به آبادي باز گشتم ، كنار آب انبار روي سكوي سنگي نشستم تا نفسي تازه كنم ، پيرزني كه در گذر بود ، كاسه اي شير به من تعارف كرد ، اين عادت اهالي چم است كه زائران پير را دست گيرند . محبت او را مي پذيرم ، آرام و با لهجه دري مي پرسد :

-   براي زيارت پير صحرا رفته بودي ؟

-   در پير صحرا آرام مي گيرم ...

شير را يك نفس نوشيده و كاسه را به او باز گرداندم :  ميان صحرا شيهه اسبي شنيدم !

كاسه سفالي از دست پير زن مي افتد و هزار تكه مي شود ، خيره به من مي نگرد ، من نيز در او ...

مي پرسد :

-   اسب ؟  اشتباه نمي كني ؟

-   شيهه اسبي شنيدم ، اما گمانم از خستگي ...

شادي را در چشمانش خواندم ، با لبخند مي گويد :

-  خوش خبر باشي ،‌ او بازگشته ، اينجاست ( مي گريد ) شيدا اينجاست ، شيدا اينجاست ...

حيرانم ، خيال من زيباست يا ايمان او ؟

حالا در سفرم ، جانب تهران ، در طول راه به اين مي انديشم كه مردمان با چه شوق و شوري اسطوره و افسانه ها را پاس مي دارند ، داستان شيهه اسب و بازگشت شيدا مفصل است و ريشه در روزگاري دارد كه ساكنين ايران در گوشه و كنار اين خاك به اجتماعات بزرگتري فكر مي كردند كه نياز به پشتوانه هاي اسطوره اي ، حماسي و ملي داشت .

شايد مشهورترين اين قهرمانان را در شاهنامه فردوسي بتوان يافت اما اين قهرمان محلي ( شيدا ) همانند بسياري از قهرمانان گمنام ايران در اقليم خود همان مي كند كه قهرماني در شاهنامه ...

از ويژگي ممتاز در حماسه شيدا زن محوري و مادرسالار گونگي آن مي باشد . هر چند مختصر گويي داستان شيدا مفيد نيست اما مي توان آن را چنين روايت كرد :

ديگر در صحرا مردي نبود ، همه به جنگ شده بودند ، همه در خاك و خون غلطيده بودند ، دشمن هر لحظه به آبادي نزديك تر مي شد و كسي نبود تا از كودكان در گهواره و زنان بي دفاع حراست كند ، پس شيدا با اسب خويش يك تنه به نبرد با دشمن شد ، يكايك آنان را از پا در آورد و چنان شمشير زد و كمان كشيد كه هيچ جنگاوري را ياراي مقابله با او نبود ، پس دشمن از بيم جان و از شور شيدا ، گريزان شد ...

شيدا به پاي چشمه آبي خورد ، زخم بازو را شست ، اسب را تيمار كرد و عزم رفتن نمود ، اما پيش از رفتن به مردمان گفت : به دشمنان بگوييد ، شيدا در كوه و دشت ، در صحراهاي خدا ، در هر تپه و ماهور اين ديار ، به كمين شماست  ...

آنگاه به جانب خورشيد تاخت تا از نظر ها پنهان گشت ، مي گويند از آن پس هر سپاه كه به آستانه صحرا مي رسيد و اين داستان بر دروازه مي خواند راه خويش به سمتي ديگر كج مي كرد ، چرا كه از پيكار با شيدا بيم داشت ...

 

+   حسن نقاشي   |